X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

جمعه 28 بهمن‌ماه سال 1384 ساعت 02:36 ب.ظ

سلام دنیای آدم بزرگا

چند شب پیش وقتی قرص ماه کامل بود بی اراده رفتم بیرون تا زیر نورمهتاب

قدم بزنم نمیدونم یه دفعه چی شد که متوجه سایم شدم دلم لرزید تا حالا

این شکلی دقیق نشده بودم. این منم؟؟ خدای من دیگه اون ندا کوچولوی

همیشه نبودم بزرگ شدم . وقتی جلوی آینه می ایستادم متوجه این موضوع

نبودم ولی امشب فرق داشت دیدم فاصلۀ زیادی با گذشتم دارم نمیدونم یعنی

بزرگ شدم ؟؟ دلم گرفت اصلا خوشحال نشدم نمی خوام تو دنیایی پا بذارم

که فاصلۀ زیادی با صداقت و شیطنت و پاکی بچه ها داره. آدم بزرگا هیچ تعهدی

نسبت به کارهاشون حرفاشون حتی قسم هایی که می خورن ندارن ولی دوران

کودکی آخ که چقدر شیرینه . کاش می شد به عقب برگشت ولی حیف فکر کنم بتونم

مثل بزرگترها زندگی کنم ولی مثل اونا فکر نکنم آخه صداقت و پاکی رو

بیشتر از هر چیزی تو این دنیا دوست دارم .

از این به بعد هر وقت سایۀ خودم دیدم دیگه نمی ترسم مصمم و با اراده به روی

فردا لبخند می زنم . راستی شعر سوم دبستانمون که یادتونه:

بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا     هست زیبا     هست زیبا