X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

شنبه 3 تیر‌ماه سال 1385 ساعت 08:03 ب.ظ

اولین حکایت من ...

شنیدیم اول هر حکایتی یکی بود یکی نبود

بعد اون غیر خدا هیچ کی تو این دنیا نبود

اومدم قصه بگم ...قصه پر غصه بگم

یا که کمی... از خوشی و خنده بگم

یادش به خیر یه روزی بود دلا پر از مهر و صفا

یادش به خیر یه روزی بود غما گریزون از دلا

مادر بزرگ قصه می گفت شنگول و منگول و می گفت

پدر بزرگ ناز می کشید همش میگفت آی غنچه ها

چه زود گذشت بچگی ها بزرگ شدیم چه بی صدا

تموم شد اون دلخوشی ها ناز و ادا مهر و صفا

قصه های مادر بزرگ دیگه خریدار نداره

مهر و صفا عشق و وفا گرمی بازار نداره

حالا دیگه قصه هامون همش شده دلتنگی ها

دوستی هامون تموم شده رفاقتا چه بی صفا

وقتی میگم یادش به خیر بغضم میگیره بی صدا

می خوام که فریاد بزنم اما نمیشه بی صدا

می خوام بگم گذشتمون قصه نبود خواب نبود

داد میزنم کو اون روزا یکی بگه چی شد خدا

قسم هامون دروغیه رفاقتا زبونیه آخه چرااااا

بیایین بازم یکی بشیم مثل قدیم سبک بشیم

دور بریزیم کینه هارو دلا رو صیقلی بدیم

راه بدیم مهر و وفا بیاد دوباره تو دلا

اونوقت منم داد میزنم حکایتام همش صفا

دلا شده چه بی ریا غما گریزون از دلا

اونوقت که بهم میگین بازم ندا قصه بگو

قصه دل قصه عشق قصه پر خنده بگو

پس ای خدا رحمی بکن به این دلای با صفا

همه با هم یکی بشیم ... غمی نمونه تودلا

آمیننننننن