X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1385 ساعت 04:01 ب.ظ

انتظار...

زندگی همیشه نمادیست از تلخ و شیرین ؛ و نوشتن در هر دو باب مشکل

 فکر می کردم اگر حقایق تلخ و شیرین زندگی ؛؛همراه با انتظار باشد زیباتر به نظر میرسد.

ولی حالا دوست دارم آخر انتظارم را ببینم . دلم می خواهد به انتها برسم . به انتهای انتظار.

گرچه انتظار هم یکی از همان اتفاقات شیرین زندگی ام بوده؛ شاید هم تلخ نمیدانم ؛ دیگر هیچ نمیدانم

احساس می کنم سال ها ست که زاده صبرم .

همیشه می ترسم از اینکه ته فنجان قهوه ام عکسی باشد که شبیه __ نیست .

گاهی آغاز می شوم و گاهی بی محابا به پایان می رسم گویی هرگز در این دنیا نبوده ام .

زمستان من ؛؛ نزدیک می شود؛؛؛ ولی می دانم که برایم از هزار بهار زیباتر است .

اصلا بهار را می خواهم چه کنم ؛ وقتی در اردیبهشت های دورم از باران و رنگین کمان خبری نیست .

فکر میکنم اگر جهالت روزهای جوانی و ساده دلی های عاشقانه نباشد هیچوقت عشق حقیقی زاده نمی شود .

آنقدر باید نا امید شد تا فهمید امیدواری چه نوری به دل می بخشد

. آنقدر باید دوید و زمین خورد تا دانست برخاستن سرشار از روح زندگیست .

اگر زندگیم خاکستریست ، اگر از نوشته هایم و از دلم عطر دلتنگی به مشام می رسد؛؛؛ بدانید که دارم بزرگ می شوم .

یاد می گیرم چطور عاشقی کنم . چطور بعد از هر شکست به این باور برسم که موفقیت همین نزدیکی هاست .

اگر گریه نکنم برق چشمان بعد از باران را؛ در نگاهی باور نخواهم کرد . اگر قهر نکنم شیرینی آشتی را هرگز تجربه نمی کنم .

حال من ، میان هرم بلند زندگی ایستاده ام . جایی که با رسیدن به نقطه ی پایان به اندازه یک پلک زدن فاصله دارد . .

نمی دانم دلم را کجای این کره خاکی جا گذاشته ام؛ که اینقدر از من دور شده!!! .

آغاز خوبی نداشتم . اصلا مجالی نبود هیچوقت ، گذشت مثال یک پلک زدن و چه زود دیر شد

ولی شعله ای در دلم زبانه کشید ؛؛ که پر بود از بهترین شراب سکر آور و چه آشوبی در دلم به ودیعه گذاشت ،

حال دلم میخواهد پایان خوبی داشته باشم . به واقع میدانم که دیگر اشتباه نمی کنم .

میدانم که پایان مهم تر از آغاز است . آخر فقط دویدم تا به انتها برسم ؛؛؛ ولی کسی نگفت ؛ به کجا چنین شتابان ؟؟ .

پایان بدون فرصتی برای زندگی ، بگمانم می تواند پایانی شیرین و با شکوه باشد .

. دلم میخواست کنارم گوش شنوایی بود تا حرف بزنم؛؛ ولی نه باید دور شد از هر تعلق خاطری ؛؛؛ باید رفت .

. برایم دعا کنید که محتاج ترینم ؛؛ شاید پایان خوشی داشته باشم

 

و ختم کلام اینکه ...

پایان سخن؛؛؛ پایان تو دوست همراه نیست . تو انتها نداری؛؛؛؛پایان سخن همیشه منم؛؛؛ همین.

چاره ای ندارم...