X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 07:27 ب.ظ

یه نقل نو ...

آمدم بازی کنم با واژه ها این بار؛؛با یک نَقل نو

حال تو همراه شو؛؛؛ تا گویمت یک نقل نو

چون ؛ فقط در قصه می آید همه گفتار نو

پس...........

یکی بود یکی نبود؛ زیر این گرد کبود

دختری مثل پری ؛؛ مثل پری قصه ها

چشمایی داشت پر ازامید؛ یه قلبی داشت پرازنیاز

این پری قصه ما؛؛ یه غصه داشت!!!

غصه اون یه جوری بود؛ که نه میشد گذاشت کنار

و نه میشد یه جورایی امیدی داد

یه روزی دور؛ یه قاصدک؛ اومد نشست کنار اون

یواشکی پیغومی رو داد وخودش رفت اون دورا

تا اومدم بهش بگم ؛چی شد؛ چی گفت ؛این قاصدک

یه وقت دیدم؛؛ اون چشم های پر از امید؛ بارونیه

این پری قصه من؛؛ یه وقت دیدم خون میباره

اومد پیشم نشست و گفت؛آهای ندا آخر قصت رسیده

باید ادا کنی ؛همون نذری که کردی اون روزا

نذری براش نوشتم و موندم که حالا چی بگم

اون چشم های پر از امید ؛ اون قلب بی ریا و کین

باید بشه قربونی و خونش بریزه رو زمین

حالا باید ادا کنم اون نذرمو..... ؛

اما اگه خون میباره ؛ اگه دلش غصه داره ؛

یا نمیخواد یاری کنه ؛ فقط یه دلشوره داره؛

اونم اینه .... نمی بینه زمین پاک....

نمی بینه قلب های پاک ؛ نمی بینه عشق ونیاز

منو میگی مونده بودم؛ آخه پری کمک میخواست

راستم میگفت....

دلی که بی کینه باشه ؛ زمینی که پاک باشه؛ دیگه نبود

این جای قصه که رسید؛؛ دیدم دلم تاب نداره

نه میتونم گریه کنم؛ نه اینکه دادی بزنم ؛

قربونی قصه من؛ مونده کجا پر بزنه ؛ آخه پری مسافره

فقط یه راه مونده برام ؛؛ اون چشم های پر از نیاز

اون دل بی کینه و پاک ؛ یه جایی هست که میتونه قربونی شه

آره عزیز؛ بهت میگم تا بدونی؛ پری من کجا باید قربونی شه

توی خیالات محال ؛ توی یه صحن پاک و امن

کنج دل یه طفل ناز ؛؛ یه طفلکی پر از نیاز

حالا میشه تموم کنم ؛ این قصه ی پر از خیال

ای کاش یه روزی هم بیاد؛ دلا بشه پر از نیاز

بعدش یکی یکی بشیم ؛؛قربونیه یه عشق پاک.

حالا شما بهم بگین ؛؛ یعنی میشه اون روز بیاد!؟

راستی نپرس نذرم چی بود ؛ بذار بمونه تو خیال ؛ همین

سایه ی عشق