X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 7 فروردین‌ماه سال 1386 ساعت 08:13 ب.ظ

...

به قولی...
روزگاری رفت و مردی بر نخواست
زین خراب آباد گردی برنخواست
دشمنان را دشمنی پیدا نشد
دوستان را همنوایی برنخواست
هر که چون من گرم خویی پیشه کرد
از دلش جز آه سردی برنخواست
صد ندا دادیم دشمن سر رسید
از میان جمع فردی برنخواست
درد م از درمان گذشت و هیچ کس
از پی درمان دردم برنخواست

و ختم کلام اینکه....
کاش در دهکده عشق بازاری بود که وقار را عرضه می کرد
تا جرئت می کردیم حرف بزنیم و قیمتش را بپرسیم
و به جیب عاطفه مان نگاهی کنیم و بگوییم یک قطره برای من بکش.
 کاش همه میفهمیدیم که وقار و عاطفه برای همه ما گران بهانترین است به دنیا و مایه ی مباهات ولی افسوس که شده مایه ی استهزا

http://daftarezendegi.blogfa.com/