X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 09:02 ق.ظ

من و مسافری از جنس آینه


نه خیال فردا را خواهم؛ نه توبه ی امروز را و نه گناه دیروز  را
نه گذر لحظه؛  نه بازی های زمانه؛ هیچکدام مرا نشکست
اما باز میگویند مجرمم چرا؟؟؟
راستی مسافر
دستانم با چند دکمه ی پیراهنت عجین شد؟
پاهایم چند آرزویت را له کرد؟
چشمانم چند خوابت را آشفته کرد؟

 راستی مسافر :وقتی زیر شلاق درد بودی
چند باده به سلامتی من نوشیدی؟
چند بوسه ی گل پرپرت شد؟

راستی:وقتی سکوت بود و انتظار
چند بار به حرمت دیروز آه کشیدی؟

 راستی...
آن که دیروز مشتاق بود به گناه تو محتاج شد!
تو که دیروز محتاج بودی..
به کدامین گناهم مشتاق هم نیستی؟
شاید به گناه التهاب دیروز و احتیاج امروز...
می دانم که بر لبم فردا را خواندی...
پس شاید به گناه فردا!شاید!

 مسافر من هیچ نگفت نگاهم  کرد ونگاهش کردم / مثل همیشه
و بی اختیار این جملات بر زبانم جاری شد

 به کوچه های سرد دلتنگی 
به دیوارهای بلند عادت 
به لحظه‌ های انتظار
به قلب  نا آرام بی قرار 
به چشمان همیشه خیس
 به قلب های شکسته/ به سادگی/ به عشق/ به من لعنت . همین