X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

چهارشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1387 ساعت 01:33 ب.ظ

زندگی

 

امروز سرگشتگی هایم را فروختم
شاید به بهای یک لبخند
لبخندی که شاید هیچ وقت چشمهایم را ننوازد
امروز کوله بار سنگین این سفر را حراج کردم
قیمتش را می خواهی؟؟؟ارزان است
ارزانتر از ناچیز ترین جنس بساط یک دستفروش
به قیمت ذره ذره ی وجود من
من را می شناسی؟
میدانی که میدانم...
می دانم ، من  خودم را از خودم دریغ کردم ... 
امّا سوگوار این لحظات نیستم
تنها سوگوار تمام خاطراتی هستم،
که برگ برگشان را در ناباوری اندوهبارم می بایست به دست باد بسپارم...
چرا که حالا خوب می دانم هیچ کدامشان نه خاطره
که تنها توهمی درخشان از آنچه هستند که ممکن است خاطره بناممشان
من دیگر به دنبال توهم یا حتی رویاهایم هم  نیستم
میخواهم با نو شدن سال زندگی کنم . آن هم بدون خواب و خیال. همین