X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 12:09 ب.ظ

بی کسی تنها کسم ...

من که محو شدم از قاب شیشه ای چشمت دیگر ترسم از تنها ماندن ریخت....چه عالمی

شاید آنقدر بد نباشه اینکه از چشم دنیا هم بیفتم نه؟؟؟ اونوقت چه دنیایی دارم من

آری افتادم از چشمت دیگه ترسم از مردن هم ریخت....آی خداااااااا مردم از خوشی

حال این واژه های آذین یافته با خون دل تقدیم به تو...با یه دنیا تشکر کم چیزی نیست

اما ............

و بارها مرا شکست و من هنوز روی خراش های کوچکی که دیگران بر دلش ..دل به ظاهر شیشه ای رنگش

گذاشته بود مرهم شدم .او رفت من ماندم .او گذشت و من نوشتم. او ترک کرد و من درک

حال این چند خط را در حال و هوای مرگم برایش می نویسم .پس بخوان و بگذر .......

مدفونم کردی .فکرش را میکردم همیشه به همه می گفتم کسی باورش نمی شد . فکر کردم چند روز که بگذرد

تو بر سر مزار این عشق می آیی و محض خاطرات از یاد رفته عاشقیمان قطره اشکی میریزی

اما هیچ .حتی نگاهی .. راست گفته اند(خاک سرد تر از قطب است و تو از قطب سردتر)

به همه می گویم مرگ تنها یک معنی ندارد .خیلی ها آرام و بی صدا جوری که کسی

از آشفتگی قلب شکست خورده شان آگاه نشود می میرند ...درست مثل حالای من

اما باز کالبد بی جانم منتظر دم مسیحی ای توست

و چه جان سختم من .......

این همه مهربانی حق من نبود...حق من نبود و دیگه اینکه.....

حال من خوب است ملالی نیست جز لرزش گاه به گاه دل از لغزش برخی دوستان سهل انگار

با اینهمه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه دل و نه دست بید های مجنون

از باد بلرزد و نه این دل نازک نا ماندگار .پس ارام بگیر دل بیچاره من... آرام بگیر

شرمنده